تبلیغات
تولد دوباره - مرز
 مرز ...

نمیدونم چرا؟….

خیلی وقته که دلم می خواد یه مطلب قشنگ درباره مرز بنویسم،

 مرز و محدودیتی که ایجاد می کنه.

خیلی نوشتن درباره اش  واسه ام سخت شده انگار هرچی بیشتر بری تو نخ یه موضوعی کمتر عایدت میشه.

انگار که نوشتن از مرزها سخت تر و سنگین تر از نوشتن درباره انتظاره.

اصلآ نمیدونم انتظار سنگین تره یا تحمل مرزها؟ دوتاش آدم رو خفه میکنه.

یه بغض سنگین جمع میکنه تو گلو.

میخوام مرز رو تعریف کنم ولی تنها چیزی که میاد تو ذهنم اینه:

من میرم و میرم و میرسم به یه تابلو stop 

تو میای و میای و میرسی به یه تابلو stop

به گمونم یه دفعه دیگه این مطلب رو نوشتم ولی نمیدونم کی؟

راستی چقدر سنگین و سخته!!!

پس چرا.....؟

چرا روزمرگی ها همیشه هست؟

چرا در پس این سه تا دری که بازن هیچ کس نیست؟



نوشته شده توسط من و تو در دوشنبه ۰۱ آبان ۱۳۸۵و ساعت 16:46



نوشته شده توسط من و تو در پنجشنبه 18 مرداد 1386 و ساعت 06:08 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 نوشته های پیشین
+ کوچ
+
+
+
+
+ سلامی دوباره
+ بازم تکرار
+ همه عمر شد و كاری از پیش نبردیم...
+ بازگشت دوباره
+ پایان
+ نشانه ها
+
+ آرامش
+ عشق یا
+ دوست دارم...

صفحات :